کمردرد

سلام

 

صبحی رفته بودم درمانگاه بیمارستان برا دکتر پوست که راکوتانم رو دوباره تجویز کنه.

سرپرستار( یک آقای میانسال) : دانشجوی چه رشته ای ؟

من : ارتوپد فنی – ساخت اعضا مصنوعی و وسایل کمکی

سرپرستار : ترم چندی؟

من : 6

سرپرستار : من کمرم درد می کنه می گن از این کمربندا ببندم خوبه؟

من : بله کرست های کمری از نوع نرمش  soft

سرپرستار : می گن از اینایی که میله داره ( منظورشون ارتز لومبوساکرال بود احتمالا!)

من با لبخند : نه برا شما همون نوع نرمش کافیه. لازم نیست نوع سخت استفاده کنین

سرپرستار : خوب می شه با اونا اسمش چی بود؟ دردش زده به پام.

من : کرست کمری. بله اگه درست استفاده کنین. دکترتون چی می گه؟

سرپرستار : دکتر نمی رم همین جا می رم فیزوتراپی گرم می شم اونا گفتن کمربند ببندم.ولش کن حوصلشو ندارم!

من : بعد از فیزیوتراپی هم بپوشین.

سرپرستار : دکتر چی می خوای  بری؟

من : دکتر پوست

سرپرستار : خب هر کاری داشتی به خودم بگو

من : مرسی. لطف دارین

 

دیگه حال نداشتم بگم شما اول برو پیش ارتوپد ببین اصلا دردش مال چیه عصب – دیسک – مینیسک یا خود مهره چیزیشه ؟ بعد برو خوددرمانی و فیزیوتراپی. ناسلامتی خودت پرستاری!

 

پ.ن : نقطه جان من سال سوم هستم سال دیگه هم کارآموزیه و فارغ التحصیل.سوال دیگه ای هم بود در خدمتم. هرچند شما جواب سوال ما رو راجع به رشته ات ندادی ها!!

 

فلکشن

سلام

 

مرسی دوستای مجازی خوبم و مرسی نقطه سرخطم که میای و نوشته های وبلاگو دنبال می کنی.

 

خوشبختانه این ترم از دست درسای تخصصی سخت رهایی یافتم و حتما طول ترم هم می نویسم. قول می دم

برا این ترمم یه رادیولوژی – نورولوژی – روش تحقیق - مدیرت مراکز توانبخشی و متون و اندیشه از درسای تئوری موندن بقیه رو دو روز از صبح تا عصر توانبخشی تشریف داریم برا ساخت ارتزهای ستون فقرات و اندام فوقانی و پروتز های اندام فوقانی با یه استاد فوق العاده ( اگه خدا بخواد ) که از پیشکسوتای رشته هستن و ساخت پروتزشون حرف نداره.

هرچند این ترم هم یه کم مزاحمشون شدیم اصولا چون کمی تا قسمتی کنجکاو هستیم پروتزای روی میز تو سالن آموزش رو که می دیدیم بنده خدا رو سوال پیچ می کردیم که برامون توضیح بدن !! خیلی برام جالب بود چندتا پروتز دست ( دست مصنوعی ) کوچولو هم بودن که فکر کردم همین طوریه ولی استاد گفتن اینا  رو برا بیمار ساختن و حدودا مال بچه های چند ماهه تا یه ساله بود !!

 

راستی از خاطرات کلاسای عملی  ترم قبل نرسیدم چیزی بگم . برا آشنایی با پروتز اندام فوقانی زیر زانو که هفته ای یکبار داشتیم استاد با پایین تماس می گرفت که اگه مددجو اومد بفرستنش بالا سالن آموزش که بعد از قالب گیری ما هم یه پروتز براش می ساختیم و سوار می کردیم البته هر دو نفر یکی می ساخت و بهترین پروتز که ساخته ی دست آقایون کلاس بود به بیمار می دادن.

 بگذریم که مددجوی بیچاره وقتی موقع قالب گیریش بود نه تنها دو بار ازش قالب می گیرفتیم باید به سوال جوابای بچه ها هم پاسخ می داد ! حالا ما اهل بگو بخند دستپاچگی کسایی که قالب می گرفتن رو دست می گرفتیم حسابی روحیه بیمار رو تقویت می کردیم استادم پایه می گفت ببخشید جوونن دیگه!

نمونش یکی از آقایون کلاس که خیلی درسخوان ( !! ) تشریف دارن و بین دوستای خودشون به دکتر معروف شدن از لطف ما هم بی نصیب نموندن و ماهم ایشونو دکتر خطاب می کنیم هرچند اونجا همه مددجوها ما رو دکتر خطاب می کنن!!

خلاصه  دکتر که قالب گیریشم خوبه رفت سراغ مریض و قالب گیری می کرد بعد قبل از اینکه گچ سفت شه گفت : زانوتونو ببرین تو 5 درجه فلکشن ( فلکشن : فلکسیون - خم کردن ) !!!!

ما رو بگی غش کرده بودیم از خنده مگه می شد جمعش کرد به هر حال یه سوتی عظیم بود!

البته ناگفته نمونه که استاد هم همین اشتباه رو یه روز دیگه سر یه بیماز دیگه کرد موقعی که داشت سوکت اولیه شو پرو می کرد به پیرمرد گفت: حاج آقا فول کنتاکته ؟! Full contact

و خودشم چاره ای نداشت جز اینکه  همراه بقیه بخنده!

 

اینم یه پست از خاطره شاد برا نقطه جونم و  دانشگاهی برا دکتر بعد از این

 

قهر

سلام

 

من قهرم.

مگه احیانا خبری شده؟ طاعون اومده؟یا نه ویروس جدید کشف نشده ای گریبانگیر شده؟

چرا هیچ کدوم از پیوندای من پیداشون نیست؟؟ هر جا می ری نوشتن من تا تاریخ فلان نمی یام یا نه من فعلا نمی یام. و بعضی هاشون در وبلاگشونو رو تخته کردن!

خب منم برم هروقت بقیه اومدن بیام. ها !!؟

دلمان بسیار گرفت ......

خب منم دوست دارم برام کامنت گذاشته بشه ! جواب سلامم رو حداقل بدن!

خدا خیر به دوست عزیزم نقطه سر خط  بده که هنوز تنهام نذاشته.مرسی واقعا

 

راستی یکی هم به من بگه چطور می تونم عکس بذارم تو وبلاگ ؟ البته اگه زحمتی نیست؟!

 

نفس راحت

سلام

 

اینم از امتحانای این ترم . تموم شدن

اما بازم خیلی سخت گذشت .

با چه بدبختی خودمو رسوندم تهران : تو پست بعدی مفصل تعریف می کنم

 

عجب سرما و برفی بود تهران شانس من

وقتی متوجه شدیم امتحانا چند روزی عقب افتادن 6 تایی رفتیم پارک لاله انقدر برف بازی کردیم و تو سر کله هم زدیم که دیگه نا نداشتیم در حال انجماد بودیم که بی خیال شدیم و یه پیتزا خوردیم و برگشتیم خوابگاه

یه سر با ستاره رفتیم کتابخونه پارک دانشجو خوشبختانه سالنش جا داشت و عضو شدیم

چشمتون روز بد نبینه از صبح راه میوفتادیم کتابخونه یه روز پارک دانشجو روزای فرد هم یکی دیگه

آی اعصابمون خوووورد می شد از دست این ملت به اصطلاح درسخوان که برای هر کاری اومده بودن اونجا الا درس خوندن یه چندتایی دانشجو فلک زده بودن مثل خودمون که درس می خوندن بقیه بچه های دبیرستانی و پشت کنکوری جقله که یه ریز با این گوشی هاشون مشغول بودن یا داشتن از بی افاشون( همون شاهزاده های سوار بر اسب سفید که خنگ تر از اینا گیر نیاورده بودن) با هم حرف می زدن

بابا عجب آدمایی هستن اینا دیگه ..... آخه چرا اینقدر ...... بمیرم چه ذوقی هم می کردن برا طرف( ااااااااه)

چی بگم که همه می دونن و چیزی نمی گن

 

خلاصه شب هم با خستگی تمام برمی گشتیم خوابگاه و دور از جون جنازه

همه اینا هم به خاطر اینه که من و ستاره شدیدا نسبت به استرس هایی که بچه ها منتشر می کنن تو دوران امتحانا حساسیم و من اصلا چشم ندارم این استرس ها رو ببینم و دیوووانه می شم اینه که حاضرم تو اون سرما و یخبندان بیام کتابخونه و برا ناهار هم تو پارک کتلت یخ زده بخورم !!!!

 

الانم به شدت خستم و تو پست بعدی مسلما بیشتر می نویسم

تا بعد